X
تبلیغات
رایتل



























....This Is My RoOm...

....برای ورود اجازه لازم نیست....

 

از دودکش بخاری که پایین می‌اومد حسابی مراقب لباسهای قرمز و تمیزش بود، به خصوص با اون کلاه دراز منگوله دارش خیلی دوست داشتنی شده بود، بین راه یه بار دیگه لیست کارهای اون شب رو مرور کرد، دقیقاً 1532 بچه اون شب منتظرش بودن، باید کادوهای سال نوی همه رو تا صبح به دستشون می رسوند، شب پرکاری بود، دیگه بیشتر از این معطل اش نکرد، از دودکش پایین اومد و از اتاق ها آروم و بی صدا عبور کرد تا به اتاق مورد نظر رسید، دستش رو توی کوله ی قرمز و سنگینش فرو برد و به دنبال چیزی که می خواست گشت، بعد آروم و بی صدا جعبه ای کوچیک رو توی کفش دخترک گذاشت و از خونه خارج شد، سوار درشکه شد و گوزن ها رو هی کرد، حالا باید به 1531 خونه ی دیگه سر می زد، خونه ها رو یکی یکی می گشت و توی کفش ها آرزوهای کودکانه ی بچه ها رو می ذاشت ...
و می گشت و می گشت و می گشت ...
کم کم هوا داشت روشن می شد و پایان کار پاپانوئل فرا می رسید، اما هنوز یه هدیه ی دیگه مونده بود، یعنی کسی رو از قلم انداخته؟! نه، ممکن نبود، تو هر خونه ای که بچه ای زندگی می کرد و کنار هر تختی که کفشی جفت شده بود هدیه ای قرار داشت، اما هنوز یه هدیه باقی مونده بود، پس پاپانوئل معطل اش نکرد و دوباره به تموم خونه ها سرک کشید ...
 سلام پاپانوئل، چرا اینقدر دیر اومدی؟ از اول شب تا الان منتظرتم، دیگه داشت کم کم خوابم می برد ...
پاپانوئل نگاهی به پسرک انداخت، بعد در حالی که سعی می کرد خودش رو آروم و مهربون جلوه بده پرسید:
 پس کفشهات کو؟ چرا جفتشون نکردی؟ آخه فکر نکردی چه جوری پیدات کنم؟
چیزی رو که می خواستم آوردی؟
پاپانوئل که از خستگی توان ایستادن نداشت، دیگه نتوست بیشتر از این جلوی خودش رو بگیره :
 جواب منو بده، پرسیدم چرا کفشهاتو کنار تختت جفت نکردی؟ تو این همه سالی که مشغول این کارم پسری به بی انظباطی تو ندیده‌ام، آخه چرا فکر منو نمی کنی؟ چقدر دنبال تو بگردم؟ تازه اونم شب عید ... اصلا تقصیر من بود که این شغل رو انتخاب کردم، هیچ چیز سخت تر از کار کردن با بچه ها نیست، اونم بچه های بی انظباطی مثل تو ... دوست دارم هرچه زودتر بازنشسته بشم تا از شر همتون راحت شم، من پیرمرد با این سن و سالم از بس راه رفتم نمی تونم روی پاهام بند شم ...
پسرک که تا اون لحظه سرش رو پایین انداخته بود، ناگهان بغضش ترکید و وسط حرف پاپانوئل پرید:
بازم خوش به حالت که پایی برای راه رفتن داری ...
سپس در حالی که زیر پتو دراز کشیده بود، تکونی به خودش داد، پتو رو کنار زد و پاپانوئل از خجالت بر جاش خشک شد ...

نوشته شده در جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 11:25 ب.ظ توسط مادمازل نظرات (19)


Design By : Pichak